|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
گلميشيديم گورمَگه: (اشعار تركي قشقايي)، فرود اژدري (دؤمان) گلميشيديم گورمَگه شاعر: فرود اژدري (دؤمان)، ناشر: انتشارات قشقايي ، نوبت چاپ: اول، 138۸ ، شمارگان: 3000، قيمت: 1500 تومان،مركز پخش: شيراز، خيابان پيروزي، انتشارات تختجمشيد. تلفن: 2245401
فهرست مطالب علي(ع) 5، يـاز. 6،گول و پروانه و بولبول. 7، داغلار قاري. 8،حقانيت.. 10،تـؤي. 11،معلم 12،دنيـز (دريا) 13،ترك عارف.. 14،فـال. 15،مني ياد ائيله 16،شيرين كامونه 17،گلميشيديم گورمَگه 18،يئل اَس.. 19،ماذون ،ؤزلاري. 20،ايراغلوق. 23،يولي آتك وطنه 24،ساقي. 25،رحمت ائدينگيز تا گَله 26،نالـه 27،هماي رحمت.. 28،پوشالديگ... 29،مرامي معشوق. 30،خيـال. 31،هئچ كيم بيلمه دي سَن كيمنگ... 32،يـار و يولداش.. 33،شيرين. 34،دئمك اولماز. 35،اجل گلَر. 36،بـاغ. 37،يـانوما قـال. 38،شمع. 39،نـاز. 40،آغلاديگ... 41،عيش و مستليگ... 42،اوره گ.. 43،هاچاغ اولور؟ 44،اُلفت.. 45،قوجلديگ... 46،كربـلا. 47،بـار الاها 49،آنـا 50،اؤبـا 51،گؤزلار ياشي. 52،ائليم 53،عشق يازماگي. 55،دئديم، دئدي. 56،شهريار. 57،لبيك. 59،ديش.. 60،فجر. 61،چوبان. 63،گئديم كوهسرخ باشونا 65،دَلْي. 70،كلمه لار ليستي. 73 علي(ع) به مناسبت عيد غديرخم
يـاز
ادامه دارد........ |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:31 توسط علي محمدي
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
پرستوها به لانه بر نميگردند سرگذشت واقعي زني در مهاجرت نثار همه مادران تلاشگر سرزمينم ايران تهيه و تنظيم از: نوروز درّداري (فولادي) پرستو پرنده زيبايي است که از دست سرماي زمستان، و براي به دست آوردن غذا از سرزميني به ديار ديگر مهاجرت ميکند. او زندگي ميخواهد و زندگي، نياز به غذا دارد و زمستان اين امکان را از او دريغ دارد. به همين دليل براي زنده ماندن دست به مهاجرت ميزند، و هميشه در جستوجوي بهار است. «پرستوها» سالانه هفده هزار کيلومتر راه را ميپيمايند، و از قارهاي به قارهي ديگر کوچ ميکنند، و داراي رکورد سرعت در بين ديگر مهاجران هستند. اما عشق و علاقه به سرزمين زندگيشان، سبب ميشود که در بهار همه اين راه را باز گردند و زحمت و دشواري راه را به عشق ديدار آن تحمل ميکنند، تا به ديدار وطن دل را شاد نمايد و نيروي تازه بيابد. براي همين همواره گفته شده است که پرستوها به لانه بر ميگردند. من در بخش اول با اين پرندهها يک سان هستم؛ چون در جستوجوي زندگي بودم و مانند پرستوها، به قاره اروپا و آمريکا مهاجرت کردم، اما طبيعت مرا مانند پرستوها مورد عنايت قرار نداد و زمستان من به اندازه همه عمرم طولاني شد، و قدرت برگشت را از من گرفت. و درد دوري از وطن را هم بر دردهايم بيشمارم اضافه کرد. براي همين داستان من داستان پرستويي است که به لانه بر نميگردد. نه اين که نميخواهد، بلکه ديگر نميتواند. براي اين که بدانيد چرا به سرنوشت من گوش فرا دهيد.
امروز هم مانند ساير روزها، همه چيز به آرامي و بدون هيچ حادثه و هدفي خاصي ميگذرد. گذار زمان براي من مانند بركهاي است، كه در زير آفتاب بدون هيچ موج و حركتي ساکت ميباشد. زندگي من، خلاصه شده در کار. همه روزها مشغول كارم و سالهاست كه اين كار را انجام ميدهم. کار و کار و ديگر هيچ و هيچ. هفتهاي سه روز در يك بيمارستان كار ميكنم. و براي اين كه از بيمه تأمين اجتماعي برخوردار باشم، بايد در اين سه روز چهل ساعت كار كنم، يعني روزي سيزده ـ چهار ده ساعت كار. و هفتهاي چهار روز هم در آرايشگاه هستم. ميبيني همه در هفته چهل ساعت كار ميكنند و من هشتاد ساعت؟ يكي از تفاوتهاي من با ديگران همين است.! پس من فقط كار ميكنم و زندهام، براي هيچ كار ديگري وقت ندارم. اين آرايشگاه را که در آن کار ميکنم چند سال است كه اجاره كردهام و با دخترم شهناز در آن كار ميكنم. كار در بيمارستان را اصلاً دوست ندارم و تنها براي استفاده از بيمه درماني و حقوق دوره بازنشستگي است، به اجبار آن جا مشغول هستم. ولي كار آرايشگري را كمي دوست دارم و خدا را شكر ميكنم كه در زندگي اقلاً اين يك كار را بلدم. اين كار به من در زندگي ياري فراوان رسانيده و بيشتر از هر كس و هر چيز ديگري به كمك من آمده است. اين هم جزيي از وجود من شده است. امروز هم در آرايشگاه هستم. تلفن زنگ ميزند: به انگليسي ميگويم روز بهخير، آرايشگاه جلوه و من پرستو هستم. روزي چندين بار اين جمله را تكرار ميكنم. تلفنكنندهها بيشتر مشتريان ما هستند كه از من يا شهناز وقت ميگيرند و ما نام و ساعت مراجعه آنها را در رايانهاي كه روي ميز كوچكي روبهروي در ورودي آرايشگاه است وارد ميكنيم. در قرن بيست و يكم رايانه هم بخشي از كار و زندگي در اين جا است. ما تنها آرايشگران اين آرايشگاه هستيم. من سالهاست كه به كار آرايشگري در اين جا مشغولم. هر يك از ما بعد از كوتاه كردن موي مشتريان موهاي ريخته شده روي زمين را با دقت و سرعت جارو ميكنيم و داخل خاكانداز سرازير و دست آخر آنها را در سطل پلاستيكي ميريزيم. حولهها را عوض ميكنيم و ابزار آرايش را سر جاي خود ميگذاريم و پولهاي دريافتي را در كشو ميز قرار ميدهيم. همه مشتريان من با من خوش و بش ميكنند و ضمن نشستن روي صندلي داستانهاي زندگي خود و دوستانشان را براي من تعريف ميكنند. و بعضي هم از اوضاع روز آمريكا حرف ميزنند و من در اين جا كه از صبح تا اول شب مشغولم و روزهاي ديگر هم تا شب در بيمارستان هستم. بنابراين فرصت مطالعه و كار ديگري را ندارم، صحبت با آنها را دوست دارم و در حقيقت اين كار بخش بزرگي از ارتباط من با دنيا خارج است. خيلي چيزها از آنها ميشنوم و برخي مطالب هم از آنها آموختهام. هر وقت مشترياي وارد مغازه ميشود زنگولهاي كه روي در نصب شده است، جرينگي صدا ميكند. من اين جرينگ، جرينگ را خيلي دوست دارم. چه در زماني كه خودم وارد ميشوم و چه زماني كه ديگران داخل ميشوند. يكي از اين زنگولهها را به در ورودي خانهام كه به طرف حياط خانه باز ميشود هم نصب كردهام. آخر اين صدا مرا به ياد كودكيام كه از دوران خوش زندگيام بوده و شايد هم تنها دوران آن بود، مياندازد. در كودكيام صداي زنگولههاي برهها و بزغالهها را كه پدرم در حياط خانه نگه ميداشت و من آنها خيلي دوست داشتم، به يادم ميآورد. امروز از روزهايي است كه در آرايشگاه هستم، روبهروي در ورودي نشستهام و تا يكي دو ساعت ديگر قراري براي مشتري ندارم. در حسرت روزهايي گذشته هستم روزهايي که فکر ميکردم اگر به عقب برگردند ميتوانم از اول شروع کنم. فکر ميکردم اگر زندگي دنده عقب داشت و من ميتونستم به کودکي برگردم تا به مادرم بگم كه اين من بودم که هميشه قنداي قندون رو خالي ميکردم تو جيبم، بعد ميرفتم تو کوچه يواشکي همشون رو ميخوردم. به مادر عزيزم كه ديگر در اين دنيا نيست بگويم مادر خيلي دوستت دارم. به پدرم به گويم كه بابا حق با تو است من بايد پسر به دنيا ميآمدم. كاش به كودكي بر ميگشتم و بازي ميكردم، تا مرز بيست سالگي عقب ميرفتم. جواني را سر ميگرفتم. به خانهاي که بختش مينامند قدم نميگذاشتم. شايد عاشق ميشدم و شايد زندگي ديگري داشتم. شايد. شايد! اما ديشب در حال زمزمه ترانه ميخوام بيست ساله باشم ويگن بودم، ميخواستم موهاي سفيدم را رنگ کنم، گويي تارموي سفيد پريشان، لب به سخن گشود و گفت: ميخواهي بيست ساله شوي؟ ميخواهي سي ساله شوي؟ تا کجا ميخواهي عقب برگردي؟ ميخواهي عقب گرد کني که چه بشود؟ به ايام جواني وخامي بر ميگردي که خطاهاي گذشته را دوباره تکرار کني؟ يا ستم کني و يا عين ستم شوي؟ با اين افکارشيطاني آدمها و آن چه تو در سر داري، راهي که تو ميروي، آخرش به كجا است؟ گفتم: خطا کردم، براي جبران خطا مرتکب خطايي ديگر شدم و خطا پشت سر خطا و اينک اين منم وجودي سراپا خطا. دوست دارم برگردم تا خطاهاي گذشته را جبران کنم. برگردم تا به آرزوهاي در دل ماندهام برسم. برگردم و عاشق شوم و با عشق زندگي كنم. برگردم و با زيباييهاي زندگي سر كنم. برگردم و به دانشگاه بروم و براي خودم كسي شوم. برگردم و از زندگي نترسم. برگردم و به جاي خانهبخت، خانه خوشبختي بسازم. برگردم چون کارهاي ناتمام و عقب افتاده زياد دارم. راستي اگر برگردم ميتوانم اين كارها را بكنم؟ زمانه عوض شده است. در سرزميني كه من متولد شدم و سرزمينهاي مانند آن، خيلي چيزها دگر گون شده است، زرق و برق زندگي تغيير كرده است. اما زن و زن بودن در اين ديارها، شايد همان است كه بود. اما نه، حالا ديگر نميخواهم به عقب برگردم. نميخواهم خطاهاي گذشته را تکرار کنم.، نميخواهم دوباره درد بکشم. نميخواهم انتقام بگيرم. چه خوب که زندگي دنده عقب ندارد. چه خوب که امکان برگشتن نيست. نميخواهم باقي زندگيم در حسرت گذشتهها سپري شود. گذشتههايي که بهجز تجربيات تلخ توشهاي برايم نداشته است. ميخواهم تا جايي که عمرم کفاف ميدهد رو به جلو پيش بروم. از اين كه ماندم و از خيلي چيزها به خاطر سه فرزندم گذشتم، از اين كه ماندم و به کوه صبر مبدل شدم، از اين كه ماندم و مادر بودنم را ثابت کردم، از اين که... شدم، هم پشيمان و هم پشيمان نيستم. پس اين موهاي سفيد را که به بهاي گزافي به دست آوردهام، رنگ نميکنم. موي سفيد را فلکم رايگان نداد اين رشته را به قيمت جواني از دست رفته خريدهام، پس قدر و قيمتش را بايد بدانم؟ زندگي يا زنده بودن در اين سالها با همه دردهايش، به من آموخت كه هميشه با تلخيها محاصره شدهام. به من آموخت كه اگر لبخندي به لبم آمد لبانش را با شوق ببوسم، چرا كه تا لحظهاي بعد شايد اين اشك باشد كه بر گونهام لغزيده و لبانم را تر كند. زندگي به من آموخت كه شادي و آرامش را با ولع در آغوش به فشارم و قدر بدانم. چرا كه جويبار لحظهها ميگذرد و تلخيها از راه ميرسند. زندگي به من ياد داد كه زيادند چيزهايي كه ميخواهم و نميبينم، و به دست نميآورم. و زيادند چيزهايي كه نميخواهم ولي ميبينم و نصيب من ميشوند. زندگي به من ياد داد كه همه چيز در حال گذر است. هيچ چيز براي هميشه با من نميماند. هيچ چيز و هيچ كس. همان كس كه از همه بيشتر به همراهيش ايمان داري ممكن است دمي ديگر تو را تنها بگذارد. زندگي به من ياد داد كه همه چيز فنا شدني است. چيزهايي كه من ديدهام و بدانها دل بستهام از بين ميروند و چيزهاي نو از راه ميرسند. كساني كه ميشناسم و ميشناختهام از زندگيام خواهند رفت و افراد جديد به زندگيام پا خواهند گذاشت. زندگي به من آموخت كه مسأله خواست من نيست، بلكه آن چه بايد بشود خواهد شد. چه اين اتفاقها در راستاي خواست من باشند و چه نباشند. زندگي به من ياد داد لذت با درد همراه است و شيريني با تلخي پيوند دارد. اميد با نااميدي همسايه است. در اين جهان واقعيتهاي زيادي چه تلخ و چه شيرين فراوانند. آن چه كمتر و كمتر وجود دارد حق و حقيقت است. زندگي به من ياد داد كه مردم آن چه را خود ميخواهند و دوست دارند، همان را حق و حقيقت مينامند و اغلب خود ميدانند كه حقيقت ندارد! مرز بودن و نبودن، حقيقت و واقعيت از مو باريكتر است. و با اين حال اين مرز چه وسيع است. خيليها هم واقعيت را حقيقت ميداند در حالي كه چنين نيست. زندگي به من آموخت كه تنها زاده شدهام، تنها زندگي ميكنم و در تنهايي چشم از اين دنيا فرو خواهم بست. زندگي به من يا داد كه اگر غريبهاي خوبيم را گفت خشنود نشوم و اگر آشنايي بديم را گفت اندوهگين نشوم. هيچگاه نميتوانم به گونهاي باشم كه همه از من خرسند باشند. زندگي به من ياد داد كه وقتي شادي به سراغم ميآيد لحظهها خيلي زود ميگدرند و وقتي در تنگنايي گرفتار ميشوم، زمان مثل موم كِش ميآيد و به درازا ميكشد و هر لحظه آن عمري به نظر ميآيد. ولي واقعيت اين است كه من دير زماني است كه شاد بودن خود را حس نميكنم، شادي را از ياد بردهام، ولي وقتي غمگينم بارِ بودن آن را به شدت روي شانههايم لمس ميكنم و زخم شيارهايي كه پنجهي غم بر دلم ميگذاردند، عميقتر از شيارهاي پنجهي شادي است كه بر دلم گذاشته است. من ياد گرفتهام كه زندگي دو رو دارد؛ روي خندان و روي گريان. هر دو واقعي هستند. ميتوانم هر طور كه ميخواهم به آن نگاه كنم. اما اين كار گفتنش ساده است ولي انجامش ساده نيست. چون حقيقي نيستند. به همين جهت نميتوان آن را به دست آورد. آن چه در جهان است، ادراكي است، نه حقيقي. حالا كه دارم اين يادداشتها را براي تو مينويسم، ميخواهم اين گذشته را ورق بزنم و ببينم اِشكالاش در چه بود؟ مدتهاست كه از من خواستهاند داستان زندگيام را بنويسم. داستان كه نه، سرگذشتم را بنويسم. داستان قصهي غصههايم را به ياد بياورم و آنها را ثبت كنم. دست به قلمم زياد خوب نيست. الان بيش از 22 سال است كه از كشورم دورم و براي زندگي در سرزمين سرخ پوستان قديم و كشور اول جهان امروز، زبان فارسي به چه درد ساكنين آن و همين طور به چه درد من ميخورد؟ من فقط در منزل با فرزندان و در ملاقات با دوستان ايراني كه تعداد آنها چون كيميا بسيار كم است، از زبان مادريام استفاده ميكنم. بسياري از كلمات و اصطلاحات را از ياد بردهام. براي همين هي مينويسم و آن را خط ميزنم. خطم هم خوب نيست ولي گويا تو گفتهاي كه آن را ميتواني بخواني و آنها را درست کني! براي همين هر چند سطر، چند برگ كاغذ پاره كردهام و به سطل ريختهام بعضي از اين مطالب را قبلاً براي خودم و در تنهايي خودم روي كاغذ آوردهام. آنها را هم برايت ميفرستم. نميدانم به چه دردت ميخورند؟ زندگي زني دربهدر، آواره و مهاجر. زندگي زني در جستوجوي آرامش. بايد قول بدهي آن را تا آخر بخواني، تا بداني كه چرا اين حرفها را در ابتدا مينويسم. آن را تا پايان مطالعه کن و زندگي زني در غربت را درک کن. ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:9 توسط علي محمدي
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
مرا بخوانيد، موفق شويد! قدرت الله ستايش به كوشش مليحه شيخي نويسنده: قدرت الله ستايش، ويرايش، تايپ و صفحه آرايي: مليحه شيخي، طرح جلد: محمد رضا شعف ناشر: انتشارات تختجمشيد(2245401- 0711). نوبت چاپ: اول، 1387 ، دوم 1388. شمارگان: 3000 جلد. ليتوگرافي: پرديس شيراز. چاپ: حافظ. صحافي: پارس. كليهي حقوق محفوظ است . قيمت: 3000 تومان فهرست
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:51 توسط علي محمدي
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
گفتوگو با ارواح مؤلف: ژاک لانتير، مترجم: جلال طوفان ناشر: انتشارات تختجمشيد، نوبت چاپ: اول، 1388 /مركز نشر: شيراز، خيابان پيروزي، انتشارات تختجمشيد. تلفن: 2245401 فهرست مطالب:گفتار مترجم 5 پيشگفتار مؤلف.. 7 مقدمه. 9رويدادي اسرارآميز و غامض.... 13عجايب مانياتيسم 27حوادث خارقالعاده در ايالات متحده آمريكا 45پيشگامان اسپيريتيسم 79ميانجيها و راز آنها 97مافوق طبيعت و دنياي ديگر. 119اسپيريتيسم در هنر و ادبيات.. 133گفتوگو با ارواح از نظر دانشمندان. 153ديدههاي مربوط به ظهور ارواح. 177تشكيل فدراسيون بينالمللي طرفداران ظهور ارواح. 197نتيجه. 217ضمايم 221مرگ ويكتور هوگو. 223گاه شناسی. 227اسپيريتيسم در برابر علوم رسمی. 229کتاب شناسی. 235 - نميدانم. - حتي، وقتي از پيغمبر اسلام (ص) نيز سؤال ميكنند كه: يسئلونك عن الروح، قل: الروح من امر ربي، و ما اوتيتم من العمل الا قليلاً (آيه 8 سوره اسراء) يعني از تو دربارهي روح ميپرسند، بگو روح از عالم امر است و خلقتي اسرارآميز دارد و بهرهي شما از علم و دانش كم و ناچيز است. (تفسير نمونه، آيتالله مكارم شيرازي) به طوري كه مشاهده ميشود، پيغمبر نيز نخواسته و يا صلاح ندانسته كه صريحاً ماهيت روح را بيان فرمايد و ظاهراً ماهيت آن را ماوراء طبيعي ميداند. از طرفي مادّيون ميگويند: «ما منحصراً موجودي مادي هستيم، و حيات مجموعهاي از فعل و انفعالات فيزيكي و شيميايي است كه توسط مغز و سلسلهي اعصاب كنترل ميشود.» مادّيون كليهي عوامل روحي از قبيل: تفكر، حافظه، عشق، نفرت، خشم و غيره را همگي مشمول قوانين ماده ميدانند. ولي روحگرايان برخلاف آنها معتقدند و ميگويند: درست است كه مغز و سلسله اعصاب كليه اعمال فيزيولوژي اعضاي مختلف بدن ما را انجام ميدهند، ولي بايد پرسيد چگونه مغز ميتواند براي آگاهي از موجودات و اشياء خارج از بدن، بر آنها احاطه داشته باشد، در حالي كه ما ميتوانيم حتي عالم عظيم كهكشانها را در ذهن خود مجسم كنيم. آيا سلولهاي بسيار كوچك مغز ميتواند اين اجرام عظيم را در خود بپذيرد؟ پس بايستي به وجود غير از اين جسم يعني «روح» اعتراف كنيم. خلاصه، چه از جملهي ماديون باشيم و چه از پيروان روحگرايان، آنچه مسلم و غيرانكار است اين كه، در اين طبيعت، نيروهاي ناشناخته بسيار است، و اگر ما امروز آنها را نميشناسيم، دليل بر آن نيست كه اين نيروها وجود ندارند. همانطور كه زمانی بشر الكتريسيته را نميشناخت و يا از امواج الكترومغناطيسي اطلاع نداشت و حتي امروزه نيز آگاهی ما از امواجي كه مغزمان به نام (امواج آلفا ـ بتا ـ گاما) پرتوافكني ميكند، مختصراست. بنابراين اگر بعضي افراد داراي نيروهاي ماوراء طبيعي باشند، به هيچ وجه، نميتوان منكر وجودي آنها شد. حال چه اين نيرو را روحي بخوانيم و چه به قول روانشناسان آن را زاييدهي روان ناخودآگاه بدانيم، هيچ فرقي نميكند، زيرا اگر بپرسند روح چيست؟ و يا روان ناخودآگاه چيست؟ ما از ماهيت هر دو بياطلاعيم و هيچ نميدانيم. بنابراين روحگرايان و مادهگرايان هر دو در مقابل يك مجهول قرار دارند. پس بهتر است فعلاً دربارهي اين قبيل آثار و پديدهها پژوهشهایی انجام دهيم، به اميد آن که شايد در آينده اين مجهولات براي ما حل شود. ارتباط با ارواح هنگامي كه لويي پاول از من پرسيد آيا حاضرم براي مجموعهاي كه زير نظر اوست كتابي دربارهي تاريخچه و جامعهشناسي ارتباط با ارواح بنويسم، من كاملاً مردد بودم كه چگونه ميتوان چنين كتابي را از نظر صوري طرحريزي كرد و با چه شيوهي تاريخي، روانشناسي، فرهنگي و موضوعي كه پايهي آن بر تجربيات علمي بيشماري بوده، اما معمولاًمورد انكار و ايراد قرار ميگرفته است، آن را طراحي كرد. لويي پاول اطمينان داد كه با وجود هزاران نشريهاي كه در تمام زبانها در اين باره موجود است، با اين همه، تاكنون هيچ مؤلفي تاريخچه و جامعهشناسي اين آيين و سبك ـ كه سراسر جهان را فراگرفته و ميليونها نفر پيرو و علاقهمند دارد ـ برنيامده است. بنابراين با اندك پژوهشي ثابت كرد كه بيشتر مردم انتظار چنين كتابي را دارند، اما مشروط به اين كه كتاب مزبور بيطرفانه باشد تا مورد ايراد مخالفان قرار نگيرد. سرانجام، اين پيشنهاد را با ترس و لرز پذيرفتم. اميدوارم كه اين اثر بتواند به كتابهايي كه به تحقيق دربارهي بشريت اختصاص دادهام، افزوده شود و به شناختن اين دنياي عجيب كمك كند. من در اين كتاب، بيش از يك تاريخدان موضوع احضار و ارتباط با ارواح را از نظر مردمشناسي و روانشناسي، بررسي كردهام و با كمال دقت، پيوند تاريخي و صحت حوادث و جنبشهاي فكري بشري را نيز دنبال كردهام. جستوجوها و تحقيقات من دربارهي اين مسلك كه با مبدأ اسرارآميز انسانيت آميخته است، مرا مشتاق عناوين متعددي كرده است. موضوع بيش از علم و مذهب و بيش از فلسفه نشان ميدهد كه ارتباط با ارواح سرگذشتي غيرقابل تصور است كه از طغيانها لايتناهي تصورات آدمي بهره ميگيرد. اين علم، از رئاليسم و سوررئاليسم سود ميجويد. دانشمندان، شعرا، پزشكان و هنرمندان، همگي در اين گرداب چرخيده و در نتيجه از خود نامي نيك بر جاي گذاشتهاند. روي آوردن به عالم ارواح، معرف اضطرابهاي ما، وحشتهاي ناشي از مرگ، غمهاي دردناك مرگ عزيزان و سرانجام، اميدي در نوميدي است. آيا مكالمه با ارواح مبني بر يك نوع اشتباه است؟ يا برعكس، داراي منبعي از حقيقت است؟ من پاسخي به اين پرسشها نميدهم. هدف من، (توجه كنيد، من احضاركننده نيستم) اين است كه نخست، با شرح وقايع، بعضي تظاهرات بسيار عجيب و بسيار تماشايي شخصيت انساني را توصيف كنم، و يا با جلب توجهي كه خواننده دارد مراقب باشم كه وي شخصاً بر طبق تفكرات مخصوص خود از آن بهرهبرداري كند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:23 توسط علي محمدي
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
عطر نرگسزار مجموعهي اشعار نرگس حسيني ارسنجاني
فرق نميكند كه قطعهي ادبي ميخواني يا خاطره، داستان و حتي شعر، در لابهلاي سطوري مملو از دانايي، مهرباني و صبوري پلك ميگرداني و باور ميكني اين همه آگاهي، نتيجهي خوب ديدن و ژرف انديشيدن زني است كه در زواياي زندگي خود را گم نكرده است. در روزگاراني كه بهواسطهي مشغوليات ذهني، افراد براي لحظهاي انديشيدن در مضيقه هستند، خانم نرگس حسيني ارسنجاني با دامني گسترده از عطر و بوي مهرباني، دانايي خويش را در جام واژهها ميريزد، باشد كه شهد آن در جامعه پراكنده شود. در كلاس درس دلنوشتههاي خانم حسيني، همه چيز لبريز از عشق است و دوستي و محبت، باور شكوهمند عبارات است. خانم حسيني پيش از اين دفتر، دفتر شعر «صهباي عشق» را در كام جامعهي ادبي ريخته است و اين بار دفتري از نثر و نظم خويش به نام...................فراهم آورده است. باشد كه مورد استفاده فرهنگ دوستان و ادبپروران اين سرزمين باستاني قرار گيرد. پـروانه نجـاتي بـهار 1388 غزلها نشان ساقي و ساغر
مرداد ماه 1387 |
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:3 توسط علي محمدي
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
چشمهايم را بخوان نويسنده: الهام حسامينژاد/ ناشر: انتشارات تختجمشيد / صفحهآرايي: مريم رعيتي رماني جذاب براي آنها كه به دنبال تفاوتاند. 470صفحه. هنوز چند دقيقهاي از به انتظار ماندن آقاي حقجو نگذشته بود كه همانند ملاقات قبلي به ساعتش خيره شد. اطرافيان، وي را از لحاظ وقتشناسياش ميستودند و اين دومين مرتبهاي بود كه موكلّي از ديدن او سر باز ميزد. در حالي كه پشت ميز روي نيمكت چوبي نشسته بود، نگاه پر از خشمش را به مأمور مربوطه دوخت و با انگشت، چند مرتبه به روي ساعتش ضربه زد. مأمور متوجه شد و آن جا را ترك نمود. چيزي نگذشت با برگهاي حاكي از آن كه موكلّ به ملاقات حضوري تمايل ندارد، بازگشت. ثانيهاي از رسيدن و خواندن برگه نگذشته بود كه حقجو آن جا را ترك كرد و مراحل ملاقات كابين را براي روز مشخص شده درخواست داد. روز موعود فرا رسيد و همانند دو سري قبل، همان موكلّ از ديدار وكيل كار كشتهاش و هر كس ديگري سر باز زد. برخلاف دو ملاقات قبلي آقاي حقجو شروع به قدم زدنهاي پيدرپي كرد و در همهمه و هياهوي ملاقات كنندهها به فكر و چارهانديشي مشغول شد كه ناگهان نگاهش به نقطهاي خيره ماند. كمي جلوتر رفت و بعد از خوب خيره شدن و صحبت كردن با كسي كه جلب نظرش قرار گرفته بود، آن مكان را با خوشحالي و به سرعت ترك كرد. پس از دو ماه كه از جريان آن ملاقات گذشت از منزل فرهادي بزرگ با او تماس گرفتند و از وخامت حال آقاي خانه خبر دادند. خبري كه انتظار شنيدنش را نداشت. به همين جهت عصر همان روز به خدمت ايشان رسيد و برخلاف انتظار بزرگان آن خانه علت حضورش اين مرتبه با دفعات پيش، تفاوت داشت. در حالي كه اجازهي ورود به اتاق آقا را از همسرشان ميخواست، خواهش نمود تا زمان خروجش، به هيچ شخص ديگري اجازهي ورود داده نشود. اين مطلب از طرف خانم خانه به ديگران تأكيد شد. در آن روز پزشك خانوادگي براي چندمين مرتبه بالاي بستر آقا آمده بود كه خروجش با ورود حقجو مصادف شد و از او درخواست نمود كه حتماً به او و عدهاي دروغين بدهد تا با بهبودي وضعيت روحي، جسمش نيز جاني تازه بگيرد. با خارج شدن دكتر، وكيل ضربهاي آرام به در نواخت تا آقا از حضورش آگاه شود و سپس به اتاق وارد شد. همين كه چشم فرهادي بزرگ به او افتاد با نگاهي مضطرب، حاكي از پرسشهايي كه سالهاي پيدرپي پرسيده و بيجواب مانده بود، به او چشم دوخت و پس از پاسخ دادن به سلام و عرض ادبش، با صدايي كه گويي از ته چاه شنيده ميشد، گفت: تصميم دارم تغييراتي كلي در وصيتنامهام بدهم. وكيل در اين فكر بود كه چگونه ميتواند خبري كه سالها در انتظار شنيدنش بوده را به گونهاي به او برساند كه قلبش از هيجان نايستد. از اين كه نخستين مرتبه بود كه با دست پر ميآمد، احساس رضايت كرد. از شدت اين چنين فكرهايي، صداي پيرمرد را درست نميشنيد. لذا در حالي كه مينشست، افكارش را جمع نمود و بيمحابا گفتههاي آقا را قطع و شروع به مقدمهچيني كرد. فرهادي كه در همان لحظه حرفهايش به اتمام رسيده بود، از شدت ضعفي از پا در آورنده، چشمهايش را آرام روي هم گذاشت. حتا در مخيلهاش هم انتظار شنيدن چنين خبري را نداشت. «ميدانم كه سالهاست حرفها و خبرهاي تكراريم، شما را نسبت به اين حقير بياعتماد كرده است. البته من حق را به شما ميدهم. من كه، گاهي به سفارش پزشك و همسر محترمتان، براي بهبودي وضعيت جسميتان وعدههايي پوشالي به شما دادم و خدا بهتر ميداند كه اين تنها بهخاطر همان علتها بوده و من در اين موارد بيتقصير بودم. امروز هم به من خبر دادند كه خدايي ناخواسته دوباره حالتان نامساعد شده است و من با اطلاع از اين موضوع به اين جا آمدم. » پيرمرد كه از پرچانگي بيسابقهي او خسته شده بود، آرام چشمهايش را باز كرد و بيرمقتر از هر زماني گفت: تصميم داري باز هم به دستور آنها گوش بدهي و مرا بيخودي دلخوش كني. حقجو كه از شنيدن اين جمله كمي پژمرده شده بود، با همان شرم حضور هميشگياش پاسخ داد: خير، خوشبختانه بايد به حضورتان برسانم كه اگر هم اين خبر بد به من داده نميشد، به زودي به ديدن شما ميآمدم. در اين هنگام عرقي سرد، پيشانياش را خيس كرد. با دستمالي كه از جيب كتش بيرون آورد، آنها را خشك نمود و در حالي كه خودش را در كاناپه جابهجا ميكرد تمام جسارتش را خرج نمود و ادامه داد: «چند روزي ميشود كه از منبعي موثق، خبري را كه سالها در انتظار شنيدنش بوديد، دريافت كردم.» دستان لرزان پيرمرد، لبهي تخت را گرفت و تا آن جا كه توان داشت، سرش را بالا آورد و ناباورانه به لبهاي معتمدش چشم دوخت. حقجو با ديدن اين صحنه، آب دهانش را فرو بلعيد و با شتابي ناخواسته ادامه داد:«اين نخستين بار نيست، اما به شرافتم قسم كه آخرين مرتبه است.» آن چنان با اطمينان جملههايش را ادا كرد كه فرهادي سرش را روي بالشت رها كرد و زنگ كنار دست راستش را فشرد. همسرش- گوهرتاج- باشتاب و بدون نواختن هيچ ضربهاي، در را گشود و خود را به بالاي سر آقايش رساند. پيرمرد در همان حالت و با دست لرزان به ميهمانش اشاره كرد: گويا از خانم خواست كه خودش همه چيز را جويا شود و زن، نگران و بهتزده بر ديدگان پر از حرف يار ديرينهي خانوادهشان چشم دوخت. وكيل از جا برخاست و دستهاي خانم را در دست گرفت با تمئنينه او را به آرامش دعوت كرد و روي كاناپه نشاند و بيمقدمه گفت: اميدوارم مرا ببخشيد. چرا كه خود آقا دستور فرموده بودند كه هر خبري در اين مورد را قبل از هر كسي به اطّلاع ايشان برسانم. گوهرتاج به سختي نفس ميكشيد و از ريزش اشكهايش خودداري ميكرد، سپس سرش را چند بار تكان داد؛ اما در دل انديشيد كه اين خوش خدمتي تو به زيان او تمام شده و حالش را دگرگون كرده است اما حالا وقت بيان اين حرفها و گلهمنديها نبود. از اين رو منتظر ماند و از او خواست تا همه چيز را برايش توضيح دهد..................................... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:53 توسط علي محمدي
|
|
||
|
|
|
|
|
نقش مادران در تربيت فرزندان نويسنده: رامك زارع ناشر: انتشارات تخت جمشيد نوبت چاپ:سوم، 1388 قيمت: 1500 تومان در دوران مجرد بودن بارها از اطرافيانمان شنيدهايم كه بايد خود را براي دوران مادري و همسري آماده كنيم. اصول و عقايدي به ما ميآموزند كه براساس آن، مادر و همسر موفقي باشيم. تصوير ملكه فاضلهاي در ذهنمان به وجود ميآيد كه در آن، خود را خوشبختترين و موفقترين مادر و همسر ميپنداريم! در زمان بارداري هميشه با خود فكر ميكنيم كه بهترين لباسها را براي كودكمان بخريم، هميشه او را زيبا و تميز نگه داريم، خانهمان هميشه مرتب و منظم باشد و مهماني رفتن يا مهماني دادن را جزو اصول اوليه حساب مينماييم. اما پس از تولد كودك، تصوير ذهنيمان عوض ميگردد؛ عوارض و مشكلات بارداري و زايمان، شروع دوران مادري با عدم آگاهي واقعي از مسؤوليت مادر بودن، وجود شغل دوم در بيرون از خانه، همسري كه نتواند كمك حالمان باشد و... همه و همه تصوير ديگري از مادر بودن را برايمان مجسم ميكند؛ به طوري كه در گريههاي بيامان فرزندمان در هفته اول تولد، خود نيز گريه ميكنيم و ديگر از آن ملكهي فاضلهاي كه در ذهنمان ساخته بوديم هيچ اثري باقي نميماند. آن چه در اين كتاب ميخوانيد به شما نميآموزد كه با كودكي كه گريه ميكند چگونه بايد رفتار كرد، بلكه به شما ميآموزد كه قبل از مادر شدن و قبل از كسب تجربهي بيخوابيهاي شبانه و مريض شدن كودك، به رؤياسازي نپردازيم. اين كتاب به شما ميآموزد كه چگونه بر اعصاب و روان خود مسلط باشيد تا بتوانيد از كودك خود مراقبت كنيد. مادر شدن و مادرِ موفّق بودن به صداقت و عقل سليم نياز دارد. بايد حقايق زندگي را همان گونه كه هست بپذيريم نه آنگونه كه آرزو داريم. نقاط ضعف و توانايي خود را بسنجيم و مشكلات را از طريق ارادهي سالم از بين ببريم. احساساتي شدن نه تنها مشكلات را حل نميكند بلكه زمينهساز مشكلات بعدي نيز خواهد بود. اگر با منطق عقلي و اراده مثبت به نقاط ضعف خود نگاه كنيم ميتوانيم شادابي و نشاط را در زندگي خود دو چندان كنيم. تفكـر مثبـت در زنـدگي نقش بهسـزايي دارد. زنـدگي پيكـار نيست، زندگي بازي است، اما بايد قوانين بازي را آموخت. آدمي هر آن چه را كه در خيال خود تصور ميكند دير يا زود به آن ميرسد؛ به قول معروف «به آن چه ميترسيدم رسيدم». در واقع نقاط ترسي كه در ذهنمان وجود دارد و ناخودآگاه در شبانه روز به آن ميانديشيم روز به روز قويتر ميشوند تا آن زماني كه به واقعيت برسند. پس اگر به جاي تفكرات منفي، افكارِ مثبتِ مطابق با واقعيت نه تخيلات و رؤياسازي، را ملكهي ذهنمان كنيم و در طي شبانهروز به آن بينديشيم اين افكار مثبت تقويت ميشوند؛ تا جايي كه به واقعيت ميپيوندند. به عنوان مثال اگر مادر باردار در طي دوران بارداري به جاي آرزوهاي رنگين، اينگونه به خود تلقين كند كه كودك من كودكي آرام، سالم و بانشاط است، اين تلقين مثبت سبب آرامش فكري او ميگردد و نهايتاً نيز همين خواهد شد. ولي اگر به اين فكر كند كه با روحيهاي ناسالم، خسته و خمود، كودكي رنجور و بيمار به دنيا خواهد آورد، مسلماً كودك او تبديل به بچهاي سالم و بانشاط نخواهد شد. آرامش رواني مادر در دوران بارداري يكي از موارد مهمي است كه متأسفانه از نظرها به دور مانده است. مادران بارداري كه اين دوران را در آرامش رواني ميگذرانند كودكان شاداب و سالمي خواهند داشت. هر كلام يا انديشهاي بر ذهن نيمه هوشيار ما اثر ميگذارد و با دقتي حيرتآور بهعينيت در ميآيد. آدمي ميتواند با عوض كردن تفكر و كلامش زندگي را نيز عوض كند و وضع خود را دگرگون سازد. اگر ميخواهيم زندگيمان را عوض كنيم و فرزندان و خانوادهاي شاد داشته باشيم، بايد در سلامت روح و روان خود بكوشيم و با خودمان درست رفتار كنيم. اين مطلبي است كه در اين كتاب به آن خواهيم پرداخت. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 5:8 توسط علي محمدي
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
ليست كتابهاي انتشارات تختجمشيد در بيست و دومين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران (ارديبهشت 1388)
ليست كتابهاي انتشارات قشقايي جهت شركت در بيست و دومين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران ( ارديبهشت 1388)
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:10 توسط علي محمدي
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
ديداري خودماني با آقاي نصراله كوهي نماينده محترم كوار، سروستان و كُربال در مجلس شوراي اسلامي روز 22/11/87 براي شركت در تشيع جنازه و مجلس ترحيم يكي از آشنايان به كوار رفتم. در مجلس ختم، آقاي كوهي نيز به پاس احترام به بازماندگان و جهت قرائت فاتحه حضور داشتند. چند دقيقهاي نيز سخنراني كردند و جملههاي زيبايي گفتند. طبق روال و عادت امرا و وكلا كه علاوه بر تسليت گويي و فاتحه خواني، معمولاً از اين فرصت حسن استفاده كرده و گزارش گونهاي نيز از فعاليتهاي خود ارائه ميدهند، ايشان نيز در سخنراني خود موارد جالبي از تلاشهاي شبانه روزي براي پيشرفت منطقه كوار و طرحهاي مورد نظر ارائه دادند. لحن كلام و جملهبنديهايشان حكايت از پيگيري و اميدواري به اجراي طرحهاي موردنظرشان بود. در بين صحبتهايشان چند جملهي جالبتر كه بوي عِرق ملي و خدمت به كوار را بيشتر در برداشت، توجهم را جلب كرد. جملههايي كه مضمون آنها اين بود: ما ميتوانيم با اتحاد و همدلي، نام كوار را از جنبههاي تاريخي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي زندهتر نگهداريم. ما ميتوانيم با همكاري و مشاركت مجدانه نسبت به احياء حقوق تضييع شده كوار به نتايج خوبي برسيم. و ... پس از اتمام جلسهي ترحيم، با ايشان قراري گذاشتم كه دقايقي چند همديگر را ببينيم تا در خصوص مسائلي پيشنهادي با هم صحبت كنيم. شب هنگام در منزل يكي از بستگانشان به ملاقات ايشان رفتم. كمي كسالت داشتند و خسته به نظر ميرسيدند. خواستم مصدع اوقاتشان نشوم. اجازه ندادند. پس از احوالپرسي معمولي صحبتهاي اساسي شروع شد. قبلاً به اطلاعاتشان رسانده بودم كه كتابي به نام « كوار زمرّد فارس» توسط آقاي دكتر جمشيد صداقت كيش نوشته شده و حدود يك سال است كه مجوز انتشار آن نيز گرفته شده است. احوال كتاب را پرسيدند، نظراتم را ارائه كردم. قرار شد توسط ايشان هم مطالعه شود تا احياناً اگر مطالبي كم دارد تكميل شود. بحث داشتن نشريهاي محلي مطرح شد. مقرر شده پرونده تكميلي كه دو سال است به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ارسال شده است را پيگيري كنند تا زودتر به نتيجه برسد. با تداوم صحبتها، حال ايشان نيز بهتر شد. به نظرم رسيد با توجه به علاقهي ويژهاي كه آقاي كوهي در جهت رتق و فتق امور و پيشرفت كوار و حوزههاي موكلان خود دارد، حرفهاي مشوقانه و شدني، در ايشان اثر مثبت ميگذارد. صحبتها مختصر اما كارا و مفيد بودند. استنباط من از شخصيت ايشان اين است كه آقاي كوهي با توجه به حدود 30 سال كارهاي مديريتي (چه در بخش دولتي و چه در بخش خصوصي) داراي تجربههاي بسيار ارزشمندي هستند. از طرف ديگر نوكيسه نبودن ايشان باعث شده است كه مصلحت انديشي غير منطقي را كنار گذاشته و مجدّانه خواستار مطالعات بر حق مردم باشد. همچنين روحيه انقلابي و تعلق خاطري كه نسبت به آرمانهاي انقلاب اسلامي دارد، او را در راه رسيدن به اهدافش پايدارتر ميدارد. آقاي كوهي ايدههاي جالبي دارند. يكي از ايدههاي نوين ايشان، طرح تفكيك استان پهناور فارس به 3 استان (شمالي، جنوبي و مركزي) ميباشد. دلايل جالب و منطقي نيز دارند. من تا قبل از شنيدن دلايل ايشان چندان ديدگاه مثبتي نسبت به اين موضوع نداشتم؛ اما وقتي تا حدودي به دلايل ارائه شده آقاي كوهي فكر كردم متوجه اهميت مسئله و نقش آن در پيشرفت مناطق محروم استان فارس شدم. واقعيت اين است كه استان فارس حدود 5/4 ميليون نفر جمعيت دارد. پراكندگي شهرستانهاي استان فارس و وسعت آن باعث تمركز گرايي مسئولين و صرف هزينهها در مركز شده است. اين در حالي است كه استاني مثل كهكيلويه و بويراحمد زير يك ميليون نفر جميعت و سه چهار شهرستان دارد. بنابراين اگر مسئولين استان و يا استاندارشان بخواهد از كل شهرستانهاي استان خود ديدن كند و در كم و كيف مسائل مستقيماً در جريان قرار بگيرد، در طول ماه ميتواند به همهي شهرستانها سر بزند. اين در حالي است كه استان فارس بيش از 26 شهرستان و 132 هزار كيلومتر مربع مساحت دارد. طبيعاً اگر استاندار فارس بخواهد به تمام استان سر بزند، يا يك ماه تمام وقت بگذارد، تازه باز هم نخواهد رسيد؛ مگر با هواپيما و چرخ بال! همين دليل كوچك كافي است تا بدانيم چرا تقسيم بودجه و توزيع آن به صورت عادلانه بين تمامي مناطق استان انجام نميگيرد. از طرفي استاني كه فاصله شمال تا جنوب آن به اندازه فاصله غرب تا شرق كشور زمان ميبرد چگونه ميتواند در حيطهي سياسي تنها به يك مركز پايدار بماند به خصوص اينكه از شمال تا جنوب اين استان و از شرق تا غرب آن فرهنگها و قوميتهاي مختلف ايراني زندگي ميكنند. حتي لهجه و آداب و رسوب هر منطقه با منطقهي ديگر اختلافات زيادي دارد. به عبارت ديگر با نيمنگاهي به لهجه، فرهنگ و آداب و رسوم شهرستانها، شهرها، بخشها، دهستانها و حتي روستاهاي استان پهناور فارس متوجه ميشويم كه اهميت مسئله چقدر زياد است. البته ايشان 9 دليل ديگر هم داشتند كه ما را وعده به مطالعه روزنامههاي محلي استان در آيندهاي نزديك دادند. به هر حال از ديدگاه بنده همين يك دليل خود كلّي حرف دارد، چه برسد به 9 دليل ديگر. گفتههايش برايم پذيرفتني بود. گل از رخ افكار ما نيز شكوفا شده بود. راستش هم ايشان بيمارياش را فراموش كرده بود، هم من و همراهان يادمان رفته بود كه ايشان بيماراند و نبايد زياد مزاحمشان بشويم. جرقهاي به ذهنم رسيد و به ايشان گفتم كه فلاني اگر روزي روزگاري اين طرح اجرايي شد و گوش شنوايي براي پذيرفتن آن پيدا شد، چون شما به عنوان طراح آن مطرح هستيد اين را هم اضافه كنيد كه تقسيم نام فارس به « فارس شمالي»، « فارس مركزي» و « فارس جنوبي» به دلايل مختلفي زيبا نخواهد بود و عوارض ادبي، فرهنگي و آموزشي ايجاد خواهد كرد. حداقل تجربهاي كه در مورد خراسان داريم، تلفظ اين هم نام ثقيل براي كودكان است. پيشنهادم اين است كه به فراخورمناطق مربوط به هر استان نامي در شأن آن استان انتخاب شود مثلاً بخش شمالي استان فارس كه خواستگاه هخامنشيان و پايتخت كورش كبير بوده است نامي با همين مضمون بگيرد. يا مناطق جنوبي كه داراي مردماني با فرهنگ و آداب ويژه است، كلمهاي كه در بين لهجههاي منطقه مشترك باشد را به عنوان نام استان انتخاب شود و نهايتاً استان مركزي را به همان نام فارس نگهداريم تا نام فارس بماند و البته دوستي ميگفت ميتواند سه كلمهي « پارس »، « فارس » و « پارسه » باشد. پارس نام استان جنوبي، فارس استان مركزي و پارسه كه نام تخت جمشيد است در بخش شمالي نامگذاري شود. ادامه دارد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:12 توسط علي محمدي
|
|
||
|
|
|
|
|
آسیب شناسی و حفاظت از سنگهای تاریخی تأليف: مريم شيرواني/زير نظر: مهندس عباس عابد اصفهاني ناشر: تخت جمشید/ نوبت چاپ: اول، 1387/ قيمت: 2500 تومان آثار تاريخي به جاي مانده در جايجاي ايران زمين، جلوهگاهي از هنر و فرهنگ ايرانيان در طول تاريخ ميباشد كه حفاظت و حراست از اين آثار امري در خور توجه و شايان ذكر است. يكي از قديميترين و باارزشترين اين آثار، آثار بهجاي مانده و ساخته شده از سنگ ميباشد كه در جايجاي كشورمان خود را نمايان ميكنند. اين آثار بهصورت سايتهاي تاريخي (كاخها و منازل)، نيايشگاهها، نقش برجستهها، مجسمه، ابزار و ادوات و... ميباشد كه از معروفترين نمونهها ميتوان به مجموعه پاسارگاد، تخت جمشيد، طاق بستان، بيستون، فيروزآباد و... اشاره نمود. همانطور كه ميدانيد سنگ از اولين مصالحي است كه بشر براي ساخت محل زندگي خود از آن استفاده نموده است و اين ماده بهدليل قابليتهاي خوب و مناسب خود همواره و در زمانهاي بعدتر براي ساخت دژهاي حكومتي و برج و بارو مورد استفاده قرار گرفته است. بههمين علت آثاري كه از جنس سنگ باقي ماندهاند زياد بوده و داراي تنوع و كاربردهاي مختلفي ميباشند. قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در كشورمان متخصصان بومي براي حفظ و مرمت آثار تاريخي اندك شمار بودند بههمين دليل حفاظت از اين آثار بر عهده گروههاي اعزامي مخصوصاً ايتاليايي بود. اكنون سه دهه ميباشد كه حفاظت و مرمت آثار تاريخي در ايران بهصورت يك رشته آكادميك و علمي در آمده و هر ساله تعدادي متخصص در زمينه حفاظت و مرمت آثار و بناهاي تاريخي فارغالتحصيل شده و در زمينه حفاظت از مواريث فرهنگي مشغول بهكار ميشوند. زماني كه اينجانب قصد داشتم پاياننامه كارشناسي ارشد خود را كه بر روي حفاظت از آثار سنگي متمركز بود بهانجام برسانم متوجه شدم كه در اين زمينه مطالب تدوين شدهاي وجود ندارد كه بتوان از آن بهعنوان راهنما استفاده نمود و اين امر سبب ايجاد مشكلاتي در انجام پروژه شد. بنابر اين تصميم گرفتم كه به تدوين مجموعهاي در زمينه حفاظت از آثار تاريخي سنگي بپردازم. اكنون با عنايت خداوند و تلاشهاي طولاني توانستم پس از مدتي مجموعهاي را فراهم آورم كه در زمينه حفاظت و مرمت آثار سنگي هر چند كوچك بهعنوان راهنمايي مورد استفاده حفاظتگران و مرمتگران آثار قرار گيرد. اميد دارم اين مجموعه كه عاري از نقصها و كمبودها نميباشد بتواند بهعنوان راهنمايي اوليه براي ايجاد يك خط مشي كلي براي حفاظتگران در اين زمينه عمل كند. لازم است از تمامي مسؤولين و متخصصاني كه در انجام اين مجموعه به من ياري رساندند: - جناب آقاي عباس عابد اصفهاني كارشناس ارشد شيمي و عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي خوراسگان - جناب آقاي دكتر بهنام پدرام عضو هيأت علمي دانشگاه هنر اصفهان - جناب آقاي محمد حسن طالبيان رياست بنياد پژوهشي پارسه ـ پاسارگاد - جناب آقاي حسن راهساز مشاور عالي بنياد پژوهشي پارسه ـ پاسارگاد - جناب آقاي داريوش حيدري كارشناس ارشد مرمت و احيا بناهاي تاريخي و استاد دانشگاه هنر اصفهان - جناب آقاي جواد شيرواني كارشناس ارشد زبان شناسي و ديگر دوستاني كه از همكاري آنها در انجام اين پروژه برخوردار بودم كمال تشكر و قدرداني را داشته باشم. مريم شيرواني مهرماه 1387
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:16 توسط علي محمدي
|
|
||